آمار مطالب

کل مطالب : 1898
کل نظرات : 71

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 54
باردید دیروز : 83
بازدید هفته : 997
بازدید ماه : 4294
بازدید سال : 9832
بازدید کلی : 9832
نویسنده : seyedasil
تاریخ : جمعه 24 مهر 1394
نظرات 0



ساخت فلش مديا پلير

امام برمی‌خیزد و می‌گوید: ای مردم! می‌بینید که روزگار تغییر کرده و نیکی و معرفت از بین رفته است. کسی به حق عمل نمی‌کند و کسی از باطل نهی نمی‌کند. نتیجه این وضعیت چیست؟ اینکه مؤمن راغب شود به ملاقات پروردگارش. من چنین مرگی را عین سعادت می‌بینم.

از آن‌سو زُهیر بن قین برمی‌خیزد: ای فرزند رسول! ما همه فرمایشات شما را شنیدیم و گوش دل به آن سپردیم. اگر دنیا برای ما پاینده بود و ما در آن جاویدان، باز هم کشته‌شدن را با تو بر زندگانی جاوید دنیا، ترجیح می‌دادیم.

از این‌سو هلال بن نافع به سخن می‌آید: به خدا سوگند که ما ملاقات پروردگار خود را ناخوشایند نمی‌دانیم و بر نیت‌های صادق و بصیرت مخلصانه خویش ثابت و پاینده‌ایم. دوستیم با دوستانت و دشمنیم با دشمنانت.


بریر بن خُضَیْر هم فریاد می‌زند: خدا بر ما منّت گذاشته که در رکاب تو کشته شویم و تن ما پاره پاره شود، در عوض جدّ بزرگوار تو در روز قیامت شفیع ما باشد.

و حسین با این یاران و خانواده‌اش که تمام دل و دارایی او هستند، به کربلا می‌رسد.

- نام این زمین چیست؟

- کربلا.

- خداوندا! به تو پناه می‌برم از «کَرْب» و «بلاء».

و این اولین مکالمه حسین و حضرت حق در نینواست.

- پیاده شوید که اینجا محل افتادن بارهای ما و ریخته‌شدن خون‌های ماست. اینجا آرامگاه ماست.

دل زینب می‌لرزد: این سخنان از آنِ کسی است که یقین دارد کشته می‌شود.

- بله خواهرم! یقین دارم.

آه از نهاد زنان حرم برمی‌آید. صدای اُمّ کلثوم به گوش حسین می‌رسد: یا محمد، یا علی، یا حسن ...

کمی به ام‌کلثوم نزدیک می‌شود و می‌خواهد آرامش کند: صبور باش. ساکنان ملکوت اعلی و اهل زمین، همه فانی هستند.

و بعد: اُمّ کلثوم، زینبم، فاطمه‌ام، رَبابم. مبادا بعد از کشته شدن من، گریبان بدرید و صورت بخراشید.

زینب آرام زمزمه می‌کند: کاش مرگ من می‌رسید. احساس می‌کنم امروز مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا می‌روند.

حسین به خواهر می‌گوید: مراقب باش شیطان صبر و بردباری‌ات را از تو نگیرد.

لب‌های زینب می‌لرزد. حسین، برای او فقط برادر نیست. وقتی مادر رفت، حسین او را آرام کرد و شانه‌هایش پناه بغض‌ها و اشک‌های زینب بود. وقتی پدر رفت، حسین بود که دستانش را در مراسم تشییع پدر در دست داشت.

- فدایت شوم، کشته خواهی شد؟

حالا چشمان حسین هم پر می‌شود.

زینب پاسخش را می‌گیرد ...

منبع:ایسنا - حسام‌الدین قاموس مقدم

تعداد بازدید از این مطلب: 476
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


********به وبلاگ من خوش آمدید********* خدایا مرا ببخش / مرا فهمی ده تا فرامین وحکمت هایت را درک کنم/ و مرا فرصتی دیگر برای بهتر بودن ده تا دستهاو زبان تو شوم . آمین یا رب العالمین


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا