روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود ، پس می داد . کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند … وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد ، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد ! دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :
یک قلاده پلنگ که از پارک تندوره وارد محدودهی روستای داغدار از توابع بخشچاپشلوی درگز شده بود درحالی که قصد حمله به گله گوسفندان را داشت، با چوپان گله درگیر شد و وی را از ناحیه دست چپ زخمی نمود.
عیسی نظری که توسط اهالی روستا به بیمارستان امام خمینی درگز انتقال یافته بود در گفتگویی اعلام داشت نزدیک های غروب بود که دیدم یک قلاده پلنگ به سمت گله گوسفندانم درحرکت است و ابتدا با سگهای گله مواجه شد ولی به پارس کردن سگها اعتنایی نکرد و به سمت گله گوسفندان هجوم آورد وبنده به قصد پیشگیری از هجوم پلنگ به گوسفندان جلو رفتم ودرلحظه ای کوتاه پلنگ به من حملهور شد و برای اینکه پلنگ صدمه زیادی به من نرساند دست چپم را درهان پلنگ قراردادم و نهایتا با کمک سگهای گله از دست پلنگ رهاشدم. وی افزود:
شمشیر عجم منتظر رخصت جنگ است #مکه بشود مرکز #ایران چه قشنگ است ما منتظر حمله ای از سوی حجازیم تا بین #بقیع ش حرمی ناب بسازیم "یاحیدرکرار" زند نقش به زودی بر پرچم سبز #عربستان سعودی از روضه ی عباس شرف یاد گرفتیم یک عمر از او یکسره امداد ...
********به وبلاگ من خوش آمدید*********
خدایا مرا ببخش / مرا فهمی ده تا فرامین وحکمت هایت را درک کنم/ و مرا فرصتی دیگر برای بهتر بودن ده تا دستهاو زبان تو شوم .
آمین یا رب العالمین