آمار مطالب

کل مطالب : 1898
کل نظرات : 71

آمار کاربران

افراد آنلاین : 0
تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 4
باردید دیروز : 3
بازدید هفته : 154
بازدید ماه : 791
بازدید سال : 2624
بازدید کلی : 2624
نویسنده : seyedasil
تاریخ : پنج‌شنبه 20 تیر 1392
نظرات 0

پدر در مغازه نشسته بود . به پسر گفت : قربان بابا ! ببین باران می بارد .

پسر گفت : پدرجان ! این گربه هم اکنون از بیرون آمده . دست به پشتش بکش ، اگر خیس نیست نمی بارد .

پدر گفت : آن سنگ ترازوی سه کیلویی را بده به میخواهم چیزی را وزن کنم . 

پسر گفت : این گربه را دیروز وزن کردم ، درست سه کیلو است .

پدر گفت : خط کش ۵۰ سانتی  را بیاور میخواهم اندازه چیزی را بگیرم . 

پسر گفت : من صبحدم این گربه را اندازه گرفتم ، درست نیم متر است .

پدر که از جوابهای پسرش خسته شده بود ، گفت : پس بلند شو همان گربه را بگیر و بیا و به دست من بده .

پسر گفت : پدرجان ! آنهمه کار را من کردم . این یکی را دیگر خودتان انجام دهید !!!

 

منبع:http://www.enekas.info


تعداد بازدید از این مطلب: 578
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


********به وبلاگ من خوش آمدید********* خدایا مرا ببخش / مرا فهمی ده تا فرامین وحکمت هایت را درک کنم/ و مرا فرصتی دیگر برای بهتر بودن ده تا دستهاو زبان تو شوم . آمین یا رب العالمین


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران