![]()
به نام خدایی که عبدِ غیر او شدن اوج ِ ذلت است...
![]()
چشمهای مرد صدای گاو و گوسفند میداد،
بس که هر روز میبردشان چرا

صدای اذون که اومد، گفتم نمازم بمونه برا بعد، فعلا دستم بنده،
خداییش به منم میگن بنده؟!![]()
سماور ِ خانهی شان خراب شده بود،
وضع مالی خوبی هم نداشتند.
چند روزی را ب سختی با کِتری و روی زغال چای آماده کردند...
پسرک نتوانست تحمل کند.
رفت دنبال کاری که بتواند با درآمدش سماور بخرد و خوشحالیی مادرش را فراهم کند.
آخر ِ کار، در یک مغازه کار پیدا کرد. مغازه ی فروش سموم ِ کشاورزی و خانگی برای دفع حشرات.
هر روز صبح میرفت و از شهرهای نزدیک سم میآورد و میداد ب صاحب مغازه...
درآمدش خوب بود و توانست همان هفته برای مادرش سماور بخرد
حالا او علاوه بر اینکه سماور خریده بود، خودش نیز سمآور شده بود...
![]()
به یاد دارم سال اول دبیرستان در آزمایشگاه شیمی، دبیر مربوطه چند چیز عجیب و غریب و رنگی را با هم مخلوط کرد و بعد ظرفی را داد دستم و گفت"درشُ محکم ببند."
وقتی کنجکاوانه نگاهش را دوخته بود ب آن ترکیب، پرسیدم: "منتظر چیزی هستین؟!"
شعله را گرفت زیر ترکیب و پاسخ داد "آره" و بعد از مکث کوتاهی گفت "واکنش"
پرسیدم : "چیو واکنم؟
شما ک چن لحظه قبل گفتین در ظرفُ محکم ببند."
خردادماه، در امتحان مربوطه، پنج نمره بابت آن سوالمان در آزمایشگاه گرفتیم 

تاریخ تولدت مهم نیست ،
تاریخ تبلورت مهمه
اهل کجا بودنت مهم نیست ،
اهل و به جا بودنت مهمه
منطقه زندگیت مهم نیست ،
منطق زندگیت مهمه













